نقل است در روزگار جوانی خانهشان میزبان علی و پسرانش بود. بر بام به انتظار نشسته بود و راه را میکاوید. از دور که میهمانان را دید خواست به شوق بدود و خبر را برساند. افتاد و دیگر نفس نکشید. مرده بود. جوان را در اتاقی پنهان کردند محض خاطر میهمانان.
میهمانان سراغش را گرفتند و ماجرا را فهمیدند. حسین کنارش نشست و صدایش کرد. جوان نفس نمی کشید. حسین دوباره صدایش کرد. جوان چشمهایش را گشود.
***
باران تیغ و شمشیر هم که ببارد
مرگ هزار بار
از دهان شمشیر پیکرت را هم
بوسیده باشد
خانه باشی
یا در صحرای بلا
چشم می گشایی
وقتی حسین بگوید
حبیب
میهمانان سراغش را گرفتند و ماجرا را فهمیدند. حسین کنارش نشست و صدایش کرد. جوان نفس نمی کشید. حسین دوباره صدایش کرد. جوان چشمهایش را گشود.
***
باران تیغ و شمشیر هم که ببارد
مرگ هزار بار
از دهان شمشیر پیکرت را هم
بوسیده باشد
خانه باشی
یا در صحرای بلا
چشم می گشایی
وقتی حسین بگوید
حبیب
- ۹۴/۰۷/۲۹