بردنت به خیمه ها سخت است
سخت تر از جمع دوباره ی آب
آبی که
از کف رفته باشدنمی آیی؟
تمام خیمه منتظر تو است
تو در فکر آبی هنوز ؟
من مانده ام در کار چشمهات
که جامانده
در خاطره ی قطره های آب
جان را گره زده بودی به قطره های آب؟
آخر روان شده ای
با تمام قطعه های تنت در دشت.
چقدر زخم...زخم... چشم زخم
من که و ان یکاد خوانده بودم برایت
انگار نمی آیی
می مانی؟